تبليغاتX
آخرين ققنوس

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می کنم تا طلوع تبسم؛ تا سهم سایه تا سراغ همسایه

صبوری می کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ، تا مرگ

خسته از دق الباب نوبتم، آهسته زیر لب چیزی، حرفی، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت

مرا نمی شناسد مرگ، یا کودک هست هنوز و یا شاعران ساکتند

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده آشنا

تا تو دوباره باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد

...

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 10:9 |

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن
*
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهر چنگیزی‌ست
بیا بنشین، بگو بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
*
برادر! گر که می‌خوانی مرا بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید
*
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
*
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
*
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

.

.

.

.

.

.

.

.

فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 17:50 |

بعضی آدما تو پیچ و خم زندگی عوض میشن. بعضی آدما تو پیچ و خم زندگی عوضي میشن. هر کی عوضی میشه لزوما عوض هم شده اما هر کی عوض میشه لزوما عوضی نشده.

امیدوارم تو فقط عوض شده باشی. هر بار که ازت بی‌اخلاقی میبینم، ياد گذشته ميفتم. دلم نميخواد باور كنم كه همه چيزايي كه ميگفتي، همه اون احساسا، با هم گفتنا و با هم شنيدنا يه نمايش بي‌مزه و عاري از حقيقت بوده. پيش خودم فرض مي‌كنم كه تو فقط نوع دغدغه‌هات عوض شده، همين!

اگه بهم ثابت نشه كه اين تغيير، يه نوع عوض شدنه، مطمئن ميشم كه عوضي شدي

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 16:13 |

گاهی گمان نمی‌كني ولي مي‌شود

گاهي نمي‌شود كه نمي‌شود

گاهي هزار دوره دعا بي‌اجابتست

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي‌شود

گاهي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر، گداي تو مي‌شود

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 11:20 |

به تو از تو مي‌نويسم، به تو اي هميشه دريا

اي هميشه از تو زنده، لحظه‌هاي رفته بر باد

                       وقتي که بن بست غربت، سايه‌سار قفسم بود                      

زير رگبار مصيبت، بي‌کسي تنها کسم بود

                    وقتي از آزار پاييز، برگ و باغم گريه مي‌کرد                     

قاصد چشم تو  آمد، مژده روييدن آورد

به تو نامه مي‌نويسم، اي عزيز رفته از دست

اي که خوشبختي پس از تو،  گم شد و به قصه پيوست

     اي هميشگي‌ترين عشق، در حضور حضرت تو                 

اي که مي‌سوزم سراپا، تا ابد در حسرت تو

                        به تو نامه مي‌نويسم، نامه‌اي نوشته بر باد                         

تا به اسم تو رسيدم، قلمم به گريه افتاد

اي تو يارم، روزگارم، گفتنيها با تو دارم

اي تو يارم، از گذشته، يادگارم

                                 در گريز ناگزيرم، گريه شد معني لبخند                               

ما گذشتيم و شکستيم، پشت سر پل‌هاي پيوند

در عبور از مسلخ تن، عشق ما از ما فنا بود                         

بايد از هم مي گذشتيم، برتر از ما عشق ما بود

.

.

.

.

 

اردلان سرفراز

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 12:44 |

وقتی صدای پای پاییزو تو کوچه‌باغ احساسم شنيدم، بي‌اختيار ياد اون پاييز افتادم. يادته؟ خيلي خوب بود. من خوب بودم. تو خوب بودي. بعد كنار اون آب آروم و صاف، راه رفتيم، حرف زديم، حرف زديم، حرف زديم...

من هنوز چشمام به پيچ كوچه اون پاييز قشنگه. نميخوام تكرار بشه. قشنگيش به تكرار نشدنشه.

فقط حيف كه يهويي زمستون شد...

من اگر ما نشوم تنهايم

تو اگر ما نشوي خويشتني

پاييز، بي من، بي تو، بي ما

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 19:20 |

من از ۳۶۰ به اينجا اسباب‌كشي كردم. اميدوارم اينجا برام مثل يه ملك شخصي باشه و ازم به ارث بمونه. هميشه از چيزاي اجاره‌اي و موقت، متنفر بودم. دوست دارم مثل هميشه بنويسم؛ اگه دستم خشك نشه، اگه واژه كم نياد، اگه دلم پايه باشه، اگه چشمام خوب ببينه، اگه حرفام واضح و قابل و فهم باشه. فعلا همين...

 

اسباب‌كشي

+ نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 18:20 |


Powered By
BLOGFA.COM