تبليغاتX
آخرين ققنوس

آخرين ققنوس

آنچه می‌خواهد دل تنگم...

فاصله حضور

عصر عاشورا، امام حسین‏علیه السلام با آن دقت نظافت مى‏کند، با آن دقت آرایش مى‏کند، بهترین لباس‏هایش را مى‏پوشد و بهترین عطرهایش را مى‏زند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودى همه کسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى که مى‏گذشت و شهدا هم بر هم انباشته مى‏شدند، چهره او گلگون‏تر و برافروخته‏تر و قلبش بیشتر به تپش مى‏آمد، که مى‏دانست فاصله حضور، اندک است.

.

.

.

.

حسین، وارث آدم ـ علي شريعتي

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در جمعه نوزدهم آذر 1389





جرعه‌اي از تو...

تو را دوست می‌دارم

چون نانی که با نمك خورده شود

چون لباني خشكيده از التهاب تب

كه شب‌هنگام در هواي نوشيدن يك جرعه بر شير آب چسبيده شود

.

.

.

.

.

.

ناظم حكمت

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در شنبه سیزدهم آذر 1389





آتش خويش...

داد درويشي از سر تمهيد
سر قليان خويش را به مريد
گفت کز دوزخ اي نکو کردار
قدري آتش به روي آن بگذار
بگرفت و ببرد و بازآورد
عقد گوهر ز درج راز آورد
گفت در دوزخ هرچه گرديدم
درکات جحيم را ديدم
آتش و هيزم و ذغال نبود
اخگري بهر اشتعال نبود
هيچ‌کس آتشي نمي‌افروخت
زآتش خويش هر کسي مي‌سوخت

.

.

.

.

صغير اصفهاني

 

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در شنبه ششم آذر 1389





بر مدار...
وقتي كه بر مدار تبسم دستانت مي‌گردم

تمام ستاره‌ها در كهكشان خود از اشتياق من مي‌گويند

و حضرت ماه

پيش تصوير خيال چشمانت كرنش مي‌كند

.

.

.

.

.

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در شنبه بیست و دوم آبان 1389





سوگند

مردم هميشه تو را به خدا سوگند می‌دهند
اما برای من
تو آن همیشه‌ای
که خدا را به ‌تو سوگند می‌دهم!

.

.

.

.

پ.ن: ياد قيصر به‌خير. همين حوالي رفت

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در شنبه هشتم آبان 1389





روزنه

واژه روزنه همیشه برای من با مضاف‌الیه امید همراه بوده. فکر هم میکنم به جای روزنه هیچ واژه دیگه‌ای واسه این ترکیب نمیشه به کار برد. مثلا چی؟ شکاف امید؟ چاک امید؟ سوراخ امید؟ ترک امید؟ هیچکدوم قشنگ نیست. البته ترکیب قشنگی نیست وگرنه شکاف و چاک و سوراخ و ترک در جای خود خیلی هم مهم و همگی قابل احترامن. البته من دريچه اميد رو هم شنيدم ولي به نظرم روزنه خيلي قشنگتر از دريچه‌ست. پنجره اميد و اينا هم كه ديگه خيلي شاعرانه‌ست و به قول معروف، كاربردي نيست. عبارت كورسوي اميد هم كه خيلي غمگينه.

حالا از اين حرفا بگذريم، به عقيده من این روزنه امید برای هر کس در هر مقطعی میتونه یه چیزی باشه. واسه یه اعدامی، اميد به عفو يه روزنه اميده. واسه يه بيمار لاعلاج، معجزه يه روزنه اميده. واسه يه كارتن‌خواب سرمازده، دريچه‌هاي كنار پياده‌رو كه هواكش مطبخ يا انباري باشه و ازش گرماي كمي بيرون بياد، يه روزنه اميده و...

اما براي كسي مثل من كه به دلايل مختلفي دوست داشت ارشد قبول بشه، اين روزنه اميد چيزي نبود جز «تکمیل ظرفیت». اصلا من عاشق جاهایی هستم که ظرفیتشون هنوز تکمیل نشده. از پارکینگ عمومی بگیر تا توالت عمومی. حالا وقتی این محل اسمش دانشگاه باشه دیگه خودت فکرشو بکن چقدر مزه میده.

بله، همه اين مزخرفات براي اين بود كه بگم من توي «تکمیل ظرفیت» دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رشته مورد علاقمو که همانا حقوق کیفری و جرم‌شناسي بود قبول شدم و الان با سر وارد روزنه اميد شدم.

جا داره همه كسايي رو كه توي اين مدت، خالصانه و صادقانه به من يادآوري ميكردن كه هنوز روزنه اميدي وجود داره، از همينجا در آغوش بكشم و بگم كه دوسشون دارم.

بنابراين تا ظرفيت تكميل نشده براي در آغوش كشيده شدن صف ببنديد تا به ترتيب حروف الفبا كارمون رو شروع كنيم.   


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389





فقط همين

چقدر کوچه‌هاي خلوت بامدادي را خيس ِ گريه رفتم و در غم غروب بازآمدم...

.

.

.

.

.

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه بیستم مهر 1389





بي‌گدار...

يكي از دغدغه‌هاي امروز من و شايد خيلي از آدما اينه كه نميدونيم حرفي كه داريم ميزنيم يا كاري كه داريم انجام ميديم باعث خوشحالي طرف مقابل ميشه، يا باعث رنجيدنش. اساسا معيار خوب بودن يا بد بودن گفتارها و رفتارها در هاله‌اي از ابهام قرار گرفته و در ضمن، اخلاق آدما هم تغيير كرده. البته اينكه اين موضوع دغدغه من به حساب مياد دليل بر اين نميشه كه خودم از اين قاعده مستثنا هستم. شايد خيلي از دور و بريام مشكلشون با من اين باشه كه نميدونن از چه حرفي خوشم مياد، از چه حرفي نه. لطفا اگر نظري در مورد اين مساله داريد و يا واقعا دچار همچين دغدغه‌اي هستيد در موردش نظر بديد تا همه از نظرات هم استفاده كنيم.

.

.

.

.

پ.ن: از گوهر گمشده تشكر ميكنم كه اين سوژه رو عنوان كرد.



نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه سیزدهم مهر 1389





يك كاش شكمي

داشتیم عمیقا بحث فلسفی میکردیم. کم کم رفتیم به ابتدای خلقت و اینا. یهو تو اوج بحث برگشتم بهش گفتم اصلا کاش آدم و حوا سیب براشون ضرر داشت تا لااقل از ترس دل‌درد سيب نميخوردن...

.

.

.

 


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در چهارشنبه هفتم مهر 1389





جاي من خاليست...

باید باور داشت. همونطور که من باور کردم. یعنی گاهی چاره‌اي جز باورش نيست. اينكه "دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت / دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور" . يا اين يكي كه ميگه "روزگار است آن كه گه عزت دهد گه خوار دارد / چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد". به هر حال در كمال ناباوري يا به قول خودم در كمال ناباروري نتونستم از سد كنكور ارشد بگذرم و به اين ترتيب با وجود اينكه مرحله اول آزمون سراسري رو با موفقيت پشت سر گذاشته بودم، در مرحله دوم سراسري و در آزمون آزاد شكست خوردم.

اگرچه شكست مقدمه پيروزيه ولي خب تلخياي خودشو داره و نميشه به كسي كه شكست خورده بگيم ناراحت نباش چون اين حرف مزخرفيه و اصولا آدميزاد يه فرقايي با سيب‌زميني داره.

گذشته از اين حرفا تو اين ايام دوستاي خوبي روحيه دادن كه واقعا دمشون گرم. الان عزم جزمي دارم كه يك بار ديگه كنكور بدم ولي يه چيزي اذيتم ميكنه. امسال اول مهر بعد از ۱۸ سال، از ميز و نيمكت و تخته و دفتر و كتاب و پيچوندن و اينا جدا هستم. به همين خاطر بايد بگم كه جاي من خاليست...

 

.

.

.

.

.

تا دبستان راه كوتاهيست
مي‌شود از رد باران رفت
مي‌شود با سادگي آميخت
مي‌شود كوچكتر از اينجا و اكنون شد
مي‌شود كيفي فراهم كرد
دفتري را مي‌شود پر كرد از آيينه و خورشيد
در كتابي مي‌شود روييدن خود را تماشا كرد
من بهار ديگري را دوست مي‌دارم
جاي من خاليست
جاي من در ميز سوم در كنار پنجره خاليست
جاي من در درس نقاشي
جاي من در جمع كوكبها
جاي من در چشمهاي دختر خورشيد
جاي من در نمره‌هاي بيست
جاي من در زندگي خاليست

.

.

.

.

.

.


نوشته شده توسط حسام‌الدین قاموس مقدم در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by akharinghoghnus
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

به نام نامی حضرت عشق كه قلميار و قلمدار و قلم را، شان و عزت قسم بخشيد...
زاده زمستانم. وقتي دوازده روز از يازدهمين ماهي مي‌گذشت كه هزار و سيصد و شصت و چهارمين گردش زمين به دور خورشيد تجربه مي‌شد، به دنيا سلام كردم.
با ديپلم رياضي، رفتم سراغ فقه و حقوق، بعد دانشجوي كارشناسي ارشد حقوق كيفري شدم و در تمام اين ساليان، به عنوان خبرنگار، راوي واقعيات سرزمينم بودم.
بخوانيد و اصلاحم كنيد. يا حق

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
آفتاب
بي‌رمق
كافه انجمن
ثنا (زهره شمس)
دل‌نوشته‌ها (دوست)
خط‌ خطي (الهام يزدي‌ها)
داد-گاه (حميدرضا نصيرنژاد)
با تو هستم ... با تو (شيدا)
پرانتز بسته (مهدي احمدي)
بيداري (محمدابراهيم پاكزاد)
شكلات تلخ (معصومه اصغري)
گوهر گمشده (معصومه نصيري)
نوشته‌هاي يك حوا (مژگان)

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
ادامه ی آرشیو ماهانه